هزار بار این آخر را نوشته بودم اما نفرستاده بودم مدتی است فهمیدهام اینجا تمام شده. برعکس همیشه که با تمام شدن وبلاگهایم حذفشان میکردم این یکی را دلم نمیآید حذف کنم. این یکی باشد. برعکس همیشه که عادت به نوشتن پست آخر و این حرفها نداشتم دارم پست آخر می نویسم . اینجا خیلی خوب بود. نوشتن اینجا خیلی به من کمک کردهاست. خودِ خودم را نوشتهام یکی از اون روزهای سرد زمستانی که اشکهای بی صدایم همه را کلافه کردهبود اینجا را ساختم و اینجا بهتر خودم را دیدم ممنونم از همهی دوستان اشنا و ناآشنا(بعضی ها را از روی کامنتها و بعضی ها را از آمار پرشین استت شناختم) که همراه اینجا شدند.
همیشه جدا شدن از چیزی که دوستش داری سخت است. من عادت دارم من یک بار این سختی را اینجا نوشتم. نگاه می کنم می بینم انگار در نوشته هایم هستی انگار که برای تو بودند اما ندادمشان بخوانی. نفهمیدم چطور شد که دوستت داشتم. نفهمیدم چطوری این دوست داشتن اینقدر بزرگ شد نمی دانم چطور شد که معمولا یک جوری پیدا شدهبودی میان این خطوط. نفهمیدم چطور شد واقعا نفهمیدم. نمیدانم اینها عشق بود دوست داشتن بود محبت بود علاقه بود چی بود؟ سرزنش کردهام خودم را برای اینکه تو را دوست داشتم برای اینکه نمیدانستم چرا دوست داشتنِ تو تمام نمیشد؟ سرزنش کرده ام خودم را برای اینکه تمام کودکانههایم را حرام کردهام. عاشق شدم یک جوری که نفهمیدم کی عاشق شدم یک جوری که نمیتوانم توضیح بدهمش، یک بار اقای بابک احمدی داشت برایمان می گفت عشقی را که بشود توضیح داد مفت هم گران است. یکی از خواننده های اینجا، چند تا پست قبلی سوال خوبی پرسید: تو هنوز دلواپسی دختر؟
نه حالا دیگر ، نیستم. بعضی چیزها عادت است. این ها که به نظر می اید هستم چیزی نیست به جز عادت. من آمده بودم یواشکی بنویسم و توی دلم بگویم خدایا لطفا من را نویسنده کن. آمده بودم عاشق صدای ویولن بشوم و برگها و آسمون آبی از پشت برگهای زرد. آمده بودم عاشق آدمهای توی کتابها بشوم و بهترین کِیفِ زندگیام پیاده روی باشدو زندگی جای آدمهای توی کتابها. گاهی بگذارم بدنم به صدای موسیقیهایی که دوست دارم گوش بدهد و شاید برقصد. آمده بودم همهی دوست داشتههایم را نشان بدهم و میبینی.... معرکه ترین کارهای دنیا را بلدم مثل نوشتن همین متنهای بی سر و ته و بی هدف. این نوشتهها سر و ته ندارد گاهی بدجور قاطی پاتی شده است مثل من و گاهی خوب و سر به راه هستند. اینها نمیخواهند چیزی را شروع یا تمام بکند چون به قول خانمه توی نمایشنامهی لاموزیکا، توی تمام چیزهای تمام شده هیچی به این اندازه تمام شده نیست اینها همهی چیزیاند که من بودم.
از یک روز صبح پاییزی در آذر83 شروع شد. ازش گذشتم جدی نگرفتم اما آذر85 فهمیدم عاشق شدم همون شنبه ای که توی بوفهی دانشکده ادبیات توی زیر زمین نشسته بودم و دستهایم را با لیوان چای گرم می کردم و خودم را توی اینه ای که دخترها داشتند تویش ارایش میکردند و جیغ و داد می کردند نگاه کردم وقتی خودم را نشناختم با خودم گفتم کار از دست بشد :) لبخندی زدم و فهمیدم و به این هم فکر کردم که نکند اشتباه میکنم نکند اشتباهی عاشق بشوم یا عاشق ادم اشتباهی شدهباشم یا نکند من اشتباهی باشم. همان موقع به خودم گفتم شاید این شاید هایی که میگویی درست باشد اما امتحان کن. به حست اطمینان کن. نترس. خیلی خیلی زود فهمیدم که یکی از اون شایدها درست بود. نمیدانم، نمیتوانم دقیقا بگویم کدامش اما یک چیز اشتباهی بود. همون وقتها شروع کردم که اینجا بنویسم وآذر 88 هم دیگر اینجا تمام می شود. من میدانم که باز هم یک وبلاگ دیگر خواهم ساخت اما بعدا.
دارم برای پسرکی توضیح میدهم که درستش اینجوری است که ...... یک دفعه میبینم توی چشمهای من است دارد الکی سرش را به تایید تکان میدهد. و نگاهش در عمق چشمانم است. چیزی به رویش نمیآورم اما یاد نوشتهی توی اون جزوهی قدیمیام افتادم همهی جزوههای قدیمی را می گشتم تا از تویش چیزی پیدا کنم و دیده بودم که گوشه ای نوشته بودم:
هر حرفی میزند احساس می کنم توی چشمهای من است خندهام می گیرد. هیچ وقت فکر نکردهبودم زیبا هستم که قشنگ تر بشوم میگوید وقت هایی که جدی هستی قشنگ تر می شوی. می گوید چشمهای هیجان انگیزی داری. هی یک چیز میاد توی دلم و میره خنده داره مثل اینکه یک چیزی هی شکفته می شه و پژمرده میشه. یک چیزی هر ساعت میاد مثل یک دونه است که توی یک ساعت میاد و کم کم رشد می کنه بزرگ می شه و قد می کشه برگهاش درمیان گل میده بعد کم کم غنچه باز میشه گل میشه و بعد گلبرگهاش میریزه و پژمرده میشه روزی هزار بار این اتفاق توی دلم می افته. میاد و میپوسه و میره و از بین میره و دوباره در میاد.
الان هم که خواندمشان توی دلم یک دونه اومد بزرگ شد ورشد کرد و حتی گل هم داد و بعدش پوسید و پژمرد و مرد.
اقای کوهن هم دارد برایم می خواند هی دتس نو وی تو سی گودبای
اهل درد رستگارانند
تنهایی درد دارد. مثل سرطان هزینه دارد. درد از هر طرف بنویسی باز همان است. این درد مقدس است. این درد را نباید با دردهای روزمره یکی دانست. این درد درد است. مرد است. مردافکن است. فیل را از پای در میآورد. این درد درد دارد.
باید باهاش بسازی، بسوزی و بسازی. نه نسوزی نسازی. این سوز از ساختن میآید. از ساز، سوز، سازی. باید اهل درد باشی. باید این درد زخمت بزند. باید زخمی بشی. باید پاک بشی. در این تنهایی سایه نامریی تا ابدیت جاریست.
این تنهایی حرمت دارد. تنهاییات را با هرکسی شیر نکن. شریک نشو. این تنهایی نباید توسط هر کسی لایک زده شود. تنهاییات را برای خودت نگهدار. حرمت نگهدار. تنه، تن، تنهای، تنهایی. تنهایی، نوشتن و پیادهروی خیلی بهم میآیند.
سه سیزن از یک سریال هستند. از هر کدام میتوانی به آن یکی برسی. به نوک قلـمم نمیآیــد، چیزهــایی کــه این روزها میفهمم. خوب، خوب، هــوا خوب است. بعضی وقتها باید کلمات را در آینه خواند. تنهایی روح عجیبی دارد. آن رند شیرازی انتهای کلام را جاری کرده است: دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد، ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند، چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند، بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند، در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند، که با این درد اگر دربند درمانند درمانند.
هوای پاییزی تهران مرا وادار میکند به پیادهروی، قدم زدن در خیابانها و کوچههای شهری سیاه و خاکستری که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستادهام، در دروازهی توفانِ غروبهای بی تُ ی پاییز، گردباد بیرحم زمین و زمان را بهم میپیچد. زمانهای است که شبها بلندتر شدهاند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آنها وجود دارد.
پیادهروی برای من با ارزش است. یک حس خاص در آن نهفته است. مثل اینکه هر کسی توانایی گوش دادن به موسیقی ناب را ندارد دقیقن مثل همان نمیتواند از پیاده راه رفتن لذت ببرد. پیادهروی به من حس سیصد و پنجاه هزار سال قبل را میدهد. آن روزها که بر روی کره زمین فقط ناندرتالها قدم بر میداشتند.
تنهاییام را در حجـم محصور یک چهار دیوار میگذارم و اندوهی را آوار میکنم در همان حجم کوچک و هیچ شانه و نشانهای را برای همراهی کنارش نمیگذارم. اندوهی که سقف چهار دیوار را بشکافد و بعد دلش را. تا یاد بگیرد به هنگام غم سراغ هیچ معشوقهای نرود، فقط در خودش، در تنهایی خودش زار بزنــد.
میخواهم تنهاتر از همیشه باشم. در اتاقی که فقط خودم در آن جای میشوم و آوار شوم بر سرکلمات، من با کلمات کار دارم. ما با کلمات کار داریم. با هم زار بزنیم، ببوسند مرا و برایم عریانتر از همیشه دلبری کنند. زودتـــر از عقربههـا، اتفاق میافتد. دلم فشرده میشود. در تنگنای میان شب و تنهــایی. بـه پیــج مرا در پیچ شمیران روزگار. بر بالین باد ُ بارون ُ اشـکــ ُدلتنگـی شب زندهداری میکنیم.
روی زمین دراز کشیدهام. پاهایم در نهر آب است. به آسمان نگاه میکنم. هواپیمای هواشناسی از بالای سرم در حال عبور است با بخار سفیدی که از خود بهجا میگذارد، حس لذت بخشی دارد که آب از میان انگشتان پاهایت بلغزد و عبور کند. روزهای بیخاطره هم بیتو به سر میشود. حالا که روزهای کیمیایی، نامجویی و تارانتینویی است. تنهایی یک حس خیلی ناب است. مثل نوشتن. نوشتن سرشار از تنهایی است. اینچنین است که مولای ما میفرماید:
نـالـه از درد مکن، آتشی را کـه در آن زیستهای سـرد مکن
با غمش باز بمان، سرخ رو باش از این عشق سر افراز بمان
ارتباط من با موسیقی سنتی ایرانی دیر برقرار شد. وقتی بود که دوستی میرفت کلاس اواز درس اولش را که یاد گرفت ، باید این بیت را تمرین میکرد:
بر آستان تو مشکل توان رسید آری عروج بر فلک سروری به دشواری است
گفتن اون آری سخت بود مثلا باید میگفت آآآآآآآآهههههههههههههههههههاری سر همین تمرینات بود که دوزاری من هم کم کمک میافتاد واگر اون به کلاس آوازش ادامه میداد من الان همهی دستگاههای موسیقی اوازی را بلد شده بودم. دیشب رادیو گوش میکردم فکر کنم رادیو فرهنگ بود و موسیقی پخش میکرد و بهترین کارشهرام ناظری به نظر من را پخش کرد، یادگار دوست. نمیدانی چه میکند این موسیقی با آدم... نمیدانم چقدر اما خیلی یعنی خیلی زیاد با این موسیقی زندگی کردهام.اگر شنیدهایدش که میفهمید چه میگویم.هر دفعه که به آخرش میرسد و اون آخرش میخواند از دوست به یادگار دردی دارم و اون آیِ آخر را میگوید انگار از ته دل یک چیزی میآید بالاوسبک میکند مرا. انگار به جای همهی آی هایم می گوید. آخر من بلد نیستم آی بگویم بلد نیستم داد بزنم یا حتی جیغ بکشم.
جاده ای که این روزها ازش رد می شوم پاییز برگ ریز ندارد. عاشق درختهای وحشی هستم که زود زرد می شوند وقتی هنوز بقیه درختهای سبزند اینها زرد می شوند وقتی برگهای بقیه درختها دارد زرد می شود اینها برهنه و بی برگ می شوند به گمانم زود تر هم سبز می شوند. برای همه کارهایی که یک درخت می تواند انجام بدهدعجله دارند. حیف که برف نمی تواند برای اینها زودتر بیاید. اما این روزها درخت های معمولی را ترجیح می دهم. از همین ها که به موقع سبزند و به وقتش منتظر برف. اینجوری به نظر می رسد فصلها برای این درختهای معمولی لذت بخش تر باشد معمولی ها تنها نمی مانند معمولی هر چند قابل پیش بینی و عادی هستند اما زندگی را همینجور که پیش می اید می پذیرند در تقلای مدام نیستند هرچه که هست ، آنها هم هستند. ترجیح میدهم که مثل بقیه ی درختها باشم اما وقتی یک درخت وحشی می بینم که به چه خوشگلی بین بقیه ی درختهای سبز ایستاده باید بهش بگویم که چقدر زیبا و شجاعی.
آدم گاهی دستش نمیرود به علنی کردن نوشته هایش. یک عالمه فایل توی ورد دارم که گذاشته ام فقط برای اینکه بمانند و ثبت موقت شده اند. یک نگاه سرسری به اینجا نشان می دهد که چقدر غرغرانه است. گویا من همیشه اینقدر غرغرو و اشکی و درمانده ام. بعدش هم داشتم یک چیزی می خواندم:
زن ها با اشک هاشون به دنیا می آن. با اشک هاشون زندگی می کنن. با اشک هاشون میمیرن. زن ها با اشک همه چیز رو می دن. با اشک همه چیز رو می گیرن. زن ها با اشک هاشون می خندن. با اشک هاشون غمگین می شن.زن ها با اشک دل می دن. با اشک، دل می برن...
یرما، خیال نکن پشت اون درها دیده نمیشی. توی این سرزمین، همه ی ما، پیش چشم هم واسادیم. از پشت اون درها بیرون بیا. درها رو بازکن، یرما. جایی برای قایم شدن و قایم کردن نیست توی این سرزمین ها. همه ی ما زخم هایی داریم، یرما. بعضی از این زخم ها عمیق ان، بعضی ها سطحی. اما یرما، همه ی ما از این زخم ها درد می کشیم. اینجا سرزمین دردها و رنج هاست، یرما. برای چی زخم هات رو از دیگرون پنهون می کنی؟
رقص مادیان ها/ محمد چرم شیر/ بازخوانی نمایشنامه یرما اثر لورکا/ نشر نی.
نمیدانستم اسمش مورنیگ این مادرید است. اولین بار از تی وی شنیده بودمش تصاویر رویش کلی پروانه بود از این پروانه ها که روی درختها هستند من مات این اهنگ شده بودم به خاطر اینکه اینقدر عالی داشت ویولن میزد ایستاده بودم جلوی تی وی و مات و مبهوت و هیجان زده گوش میدادم امروز خیلی اتفاقی فهمیدم اسمش مورنینگ در مادرید است. با موسیقی زیاد از این داستانها داشته ام و کلی موسیقی دوست داشتنی دارم یعنی ندارم شنیده ام اما اسمش را نمیدونم وباید با دهن بزنم تا بهم بگید این مال کیه اسمش چیه و خوب اینجا هم نمیشه.
آقای مترجم به ما چند تا کتاب هدیه داده بود که نخوانده بودم اما عجب شعرهای خوبی دارد براتیگان
لطفا این کتاب را بکارید. ریچارد براتیگان
خسته بودن من که چیز جدیدی نیست. خسته ام.
دارم سعی می کنم به دلم گوش کنم ببینم چه می گوید انقدر حرف های جور واجور اینجا هست که الان نمیدونم کدوم یکی از این چیزهایی که دارم میشنوم حرف دلم است. ته دلم خسته است از این فکر کردن. ته دلم جای یک شکستگی بدجور هم دارم. یک جوری انگار به جای تمام این امکاناتی که متصور می شوم زندگی کرده ام. فرقشان زیاد نیست چون همین که ایران به دنیا آمدی خودش کل داستان زندگی ات را می سازد.
یک بار آقای استاد داشت ترانه ی منو با خودت ببر را برایمان معنی می کرد. واقعا داشت این کار را می کرد و از منظر فلسفی به منو با خودت ببر نگاه می کرد. به نظرش بی معنی بود کسی بگوید منو با خودت ببر یک جورهایی هم به نظر خودش اینو تحلیل کرده بود کسی چرا باید بگوید منو با خودت ببر. که یادم نیست اون موقع من داشتم میخندیدم و گوش نمیدادم که دلایل فلسفی اش چیست. اما آدم که نتواند کاری برای خودش بکند می گوید منو با خودت ببر دیگه. حتما چون او دارد می رود یک جای خوب یا یک جای بهتر. من کسی را نمی شناسم که دارد به یک جای بهتر میرود وگرنه ازش آویزون می شدم یا خودم را به زور توی کوله و چمدانش جا میدادم که من را هم با خودت ببر من دارم یک فکر بدی می کنم می ترسم اما واقعیت این است که دارم فکر می کنم دیگر نمیتوانم برای خودم کاری کنم.
عکس هم خیلی ربطی به هیچی ندارد جوجه ی بیچاره آخرش مرد.
اول وسط و آخر که ندارم هر وقت که شد هستم و بقیه اش را می گویم. باید از بقیه امتحانی که ندادم بنویسم؟! همینجوری هرچی که حسش بود را تعریف می کنم.من همینجوری ام. باید برای اون امتحان مهم که مساله ی آبرو و حیثیت و البته کمی هم اینده به آن بستگی داشت؛(فکر کنم اولین نقطه ویرگولی باشد که استفاده می کنم) درس می خواندم . باید کتابِ بنفش با کتابِ راه راه زرد و سبر و راه راه قرمز و سبز و کتابِ سفید بزرگه و کتابِ ابی و سفید بزرگه و کتاب بنفش کمرنگه و کتاب سبز کمرنگ کوچک و کلی کتاب جور واجور دیگر را می خواندم . خوب البته که نخواندم.هر چند این کتابها را نخواندم اما یک چیز نامرئی هست مثلا شبیه به نخ ماورالطبیعه که وصلم می کند به همین چیزهایی که نمیخوانمشان. عادت است دیگر. یک ذره هم دلم میخواهد هیچ غلطی نکنم و بروم شنایم را بکنم. و بخوابم و ریخت اون کتاب های نخوانده را نبینم. همه اشان را همین نزدیکی ها جمع کرده ام تا اگر امتحانم افتضاح بود برای امتحان دوباره دم دست باشند.
یک روزی اون خیابان سربالایی را فقط پیاده میرفتم. اون موقع کفشهای سیاه را تازه خریده بودم میدانی الان کفش سیاه ها کجا هستند؟ توی زیر زمین دلم نمی اید بندازمشون دور دیروز هم که بدجوری باران می آمد و داشتیم می رفتیم آرامگاه پوشیدمشان وقتی می پوشمشان قدم بلندتر می شود وقتی می پوشمشان فکر می کنم اینقدر ها هم کهنه نیست. این کفش ها و با اون مانتوی مشکی و کیف نارنجیه و کاپشن مشکیه با شال ابی و خاکستری و روسری چهارخانه و یک کمی خرده ریز دیگر مال خاطره ی تو هستند. کفش های مشکی جیر هستند پاشته و ساق اش به اندازه است یادم هست همه جا را گشته بودم تا بالاخره اینها را از مرکز خرید ونک خریده بودم. تمام پیاده روی های زمستانی ام با این بوت های مشکی است. کهنه شدند مثل من که احساس قدیمی بودن دارم. یک کیف هم دارم که اسمش کیف بابک است. کیف مشکی چرمی است یادم هست برای اون پالتوی کرم خریدمش چون هیچ کدام از کیفها با اون پالتو نمی آمد توی یک روز برفی و بارونی خریدمش بدجوری هم می خندیدم و تازه بدتر اینکه جیش هم داشتم. یک مانتوی کرم هم هست اسمش مانتوی سفارت است چون وقتی قرار بود برویم اونجا خریدمش. یک شال گردن هم دارم اسمش شال گردن مامانی است چون همون روزها که میدانستم مامانی هیچ بیشتر نمیماند و رفته بودم پیشاپیش لباس مشکی بخرم اینم خریدم لباس مشکی مامانی را انداختم دور اما این شال را هنوز دارم. سر مرتب کردن خرت و پرت هایم و کمد لباسها اینهمه داستان از توی کمد لباس آمد بیرون. یک شال خوشگلی هم هست اسمش شال افسردگی است وقتی افسرده بودم خریدمش برای عید. توی یک از همون پیاده روی های بی پایان خریدمش همون روزیک پازل از تابلوی رقصندگان دگا هم خریدم. از نشر باغ خریدمش. همون روزی که رادیوی تاکسی هم گفته بود رسول ملاقلی پور فوت کرد. حافظه ام گاهی اذیتم می کند می توانم یک به یک این خرت و پرت ها را با گفتگویم با صاحب مغازه و دلیل خریدنش و معازه ای که خریدم و حالی که موقع خریدنش داشتم و جاهایی که باهاش رفتم و اظهارنظرهایی که درموردشان شده و ....هزارتا چیز با ربط و بزربط دیگه درموردشان را یادم بیاورم. به گمانم بیشتر زن ها همینجوری باشند مادرم دیروز با دیدن یکی ازلباسهای من به دقت برایم از لباسی گفت که وقتی هم سن و سال من بوده داشته دقیقا داشت برایم از مدل یقه اش صحبت می کرد که شبیه یکی از لباسهای من بود. جالب است که لباسها جزیی از یادهایمان هستند. رنگ به رنگ و در مدلهای مختلف. با دکمه های لباسهایم هم داستان دارم یادم هست اون جادکمه ای که تنگ بود یا دکمه هایی که دوستشان داشتم و باهاشان بازی می کردم. من آدم بدجوری هستما! همینجوری می نشینم برای خودم با دکمه و کوک روی لباسها هم داستان می سازم. به جای اینکه تند و سریع سرو سامانی به این کمد بدهم نشستم وسط لباسها و دارم به قصه هایشان گوش می دهم و میبینم نظر خودشان درباره اینکه باز هم توی کمد لباسهایم بمانند چیه.
به گمانم تا حدی کنجکاوی تا بدانی چه کسی هستم، اما یکی از آنهایی ام که نام ثابتی ندارد. نامم به تو بستگی دارد. فقط هر جور که به ذهنت می رسد صدایم کن.
هر وقت درباره ی چیزی که مدت ها پیش اتفاق افتاده فکر می کنی: کسی از تو سوالی می پرسد و تو جوابش را نمیدانی.
این نام من است.
شاید باران شدیدی می بارید.
این نام من است.
یا اینکه کسی از تو خواست کاری انجام بدهی. تو انجامش دادی. بعد او به ت گفت که اشتباه انجامش دادی- "برای این اشتباه متاسفم"- و مجبور می شوی کار دیگری بکنی.
این نام من است.
شاید بازی یی بوده که وقتی بچه بودی می کردی یا وقتی که پیر بودی و روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بودی همین طوری چیزی به فکرت رسید.
این نام من است.
یا در جایی که راه میرفتی چیزی به فکرت رسید. جایی که سراسر گل بود.
این نام من است.
شاید به یک رود خانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت.چیزی نمانده بود که لمست کند . می توانستی حسش کنا قبل از آنکه واقع شود. و بعد واقع شد
این نام من است.
....
در قند هنداوانه- ریچارد براتیگان- ترجمه ی مهدی نوید- نشر چشمه
